مدت ها بود به سراغ وبلاگم نمی اومدم . خسته شده بودم . هر جای این بلاگ را که می دیدم برام چیزی جزء ناراحتی نداشت .همش فشار، خودمم هم نمی دونم چرا ، اما دیدن گذشته برام بیشتر ناراحت کننده است تا چیزهای دیگر . الان بعد از مدت ها (تقریبا سه ماه و خورده ای) یه سری به بلاگ زد . گفتم گور بابای هر چی خاطره و ناراحتی بده . بعدش هم مثل قبلنا رفتم یکم بلاگ گردی خوب . ماله یلدا و مهدی خیلی پر شده بود . کلی چیز های جدید نوشته بودند . وبلاگ امیر رو هم خیلی دوست دارم در نوع خودش خیلی آوانگارده . قبلنا کلی انگیزه داشتم یا شایدم گرم بودم . همش می اومدم تو این بلاگ ، یه چیز هایی می گذاشتم و می رفتم . اما از اوایل مهر کم کم سرم شلوغ شد . مشغول یه سری مسائل و کارهای بی خود شدم . یک سری در گیری بی فایده . همشون یه سود داشتند اون هم دور شدن از خودم بود .اما الان همه چیز گذشته ، قبلنا را می بینم ، اما دیگه برام تفاوتی نمی کنه . الان با خودم رو راسترهستم رو راستی که بهم احساس خوشحالی میده . واقعا می تونم احساس کنم که خوشحالم ، خوشحالم که می تونم وقتی دلم گرفت بیام سراغ این بلاگو یه چیزی بنویسم بگذارم توش و برم پی کارم .
چند روز پیش هم یه خبر ناراحت کننده از سوسن شنیدم ، اون هم مرگ اریک رومر بود . دیگه چیزی نمی تونم بگم . فعلا
۲ نظر:
خوشحالم که خوشحالی.
شعرت توی پست قبلی ام خیلی خوب بود
چه خوب که دوباره می خوای بنویسی
دلم ام هوارتا واست تنگ شده
در هنگام عکس گرفتن، لطفا زیرشلواری خود را از روی شوفاژ جمع نمایید.
با تشکر
انجمن حمایت از زیرشلواریهای خشک شده
ارسال یک نظر